آزادِ آزاد
إليه يصعد الكَلِمُ الطيّب

فصل عاشقي

فصلي ديگر رسيد:

 

هوا خوب است.



من درختم:

 

ريشه ها شيره از خاك به شاخه ام مي آورند.



من قلمه‌اى بر تنه‌اي م؛

 

بعد از آنكه جوانه اى از پايه اى بودم.



وقتي بر تنه اش مي تنم،

 

در وجودش ريشه مي كنم،

 

برگ مي دهم و گل مي كنم.



هر برگ من به اوندي سبز است.

 

اين گونه قد مي كشم تا خورشيد.



و وجودم قسم



       كه رها نتوانم شد!

برچسبها:

شادم

من شادم

... شادم

از غمها آزادم!

در عشقش در بندم؛

من صیدم، صیادم.

چون رودم

می گردم، می تابم؛ گم میشم،

او دریاست.

چون بادم،

می چرخم، آزادم

او برگ است:

می پیچم،

در دامم.

در بندش، آزادم.

برچسبها:

معصوم

آهو زير يك ابر نمي‌ماند
و به ستاره‌هاي خيس دل نمي‌بندد

خرامان به گندمزار مي‌رود
و سنگين بيرون مي‌آيد
-بي هيچ دليل بر اين تغيير

از يك دشت بارها مي‌گذرد
بي شمردن خوشه‌هاي خشك
يا به ياد آوردن دشت

شقايق را
-نمي‌بيند-
پيش پاي او قباي سرخ پوشيد،
پشت سر او -زود- كند؛
و طرحي كه مي‌زند گلسنگ بر دامن كوه را

دوست هم دارد
-باد را
و دل هم مي‌بندد
-رود را
وقتي از كنار آن مي‌گذرد

وقتي ماه كامل است
هرم خورشيد است؛
و تا بدر ديگر
هاله ماه

آن داستان تك شاخ بود كه در شب بهار در جنگل‌هاي مي سي سي پي دچار ساحري شد كه عمر جاودان مي‌خواست؛
آهو
داستان را خوانده،
تيزپاتر است

آهو
شيرها را در جنگ هم كشته،
و دلي به پاكي بي‌خبري دارد

و ما
هيچ
ما
نگاه!

اسير- در كنام آهو - شب آدينه هجدهم تيرماه 1387 - تنهايي حضور او

برچسبها:

شب بخير

زنگ زنگ،
می‌خواهی سکوت را رنگ بزنی؛

سفید سفید،
و بی‌رنگ می شود!

شب تو هم خوش

برچسبها:

تنهايي

محبوب نزدیک توست،
اما نزد تو نیست-
لعنت بر جنگ و جامعه که دوست داشتن را فراموش می کند.

لبخندهات همه غروب می کند-
آنگاه که دلتنگیت مخفی بماند
شبست.

شادیت پر می زند-
وقتی ماه دوبار رفت و همدمت را نجوا نکردی،
غم همدمت می شود.

باربر سی‌نمات نباش-
سهم تو از هر طلوع
یک نما هم نیست،
باقی زیادت است.

دل تنگ را
هر روز با خاکروبه‌ها بیرون می‌گذاری
و می‌شماری تا تمام شود.

تو بی او بی‌کسی
و او را -جز تو- کسان هست؛
و تقدم با غیرت باد است و غصه‌های باران.
سهم تو خوشه چینی است؛
دور از باد و باران.

باز بشمار،
و دعا کن این نیز بگذرد!

برچسبها:

خانه تکانی

مدت زمانی است که دل در گرو یاری داده ام که جز یاری از او ندیده ام.

خانه دل را چنان پر کرده؛ که جایی برای تکان دادن خویش ندارم.

غافلگیر شده ام؛
بد رقم!

من؟
دل به کسی داده ام؟

باورم نمی شود.

باور نمی کنم.....

ولی مجبورم!
می فهمی؟
باید باور کنم.

سخت است.

بایستی دل خویش و وب خویش؛ هر دو را خانه تکانی کنم.

باید این دو خانه را از همه اغیار پاک کنم.

اندک اندک
در هر دو خانه بیشتر از پیش پا خواهم نهاد.

باید بنویسم،
از من و سفری که هیچ وقت انجام نشد؛
و روزگاری که در پیش است...

یا حق

آزاد، در انتظار یار، 5 روز تا تشریف قدومش در این کلبه؛ 16 اردیبهشت 1387-16:43

ناگفتنی ها

چه بسیار ناگفته ها که در کنار تو نمی توان گفت.

سکوت ما گویاتر از هر گفته و گفتنی است.

سکوت، کلام دوران ممنوعیت کلام است.

سکوتی به وسعت با تو بودن.

آزاد، در کنار یار، 14 اردیبهشت، 1 ظهر؛ هتل لاله

غلغله

مهر تو افتاده در جان و دل غمگنم

غم به کناری زده؛ چاک به پیراهنم


نام نکویت چو حمد، ذکر نمازم شده است

حلقه اذکار را یکسره برهم زنم



شهر بهاری کنم؛ خانه تکانی کنم

های! خبر! هوشیار! غلغله برپا کنم



دست به کاری زنم تا که سراسر سرا

یکسره سر بر کنند دیدن شیرین تنم



شهر به شهر، ده به ده، صبح به شب، تیر و دی

خامشم و صد نوا در دل تو بفکنم



تا که مرا زلفی از موی نمایان کنی

حلقه میمش شود مَدرَس افلاطنم



یار من، ای یار من! ای همه پندار من!

من نه منم، یارِ من می تَنَد اندر تنم



ور نه چرا مثل پار، چشم و دلم خواب نیست؟

قلبِ تپشناک هست، پایِ پر از رفتنم



غصه ات از بهر من، شادیم از آن تو

باش مرا و ببین شادیِ جانت منم



لیک مرا دست گیر، تا به لب جویبار

چشمه آب حیاتم تو نشان ده صنم



بستی و فرسودیم، کُشتی و بگشودیم

بستن تو زندگیست، جان دگر کشتنم



همدم غم بود دل، دیو سیه را اسیر

شاد شد، آزاد شد، از گلت ای گلشنم



آزاد - 11 فرودین - 3 بامداد - خانه

صید

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده​اند که ما صید لاغریم

يادگاری

خودنویسم را از اشک پر کرده و غمگین‌ترین نامه‌ی دنیا را می نویسم :


"عاشقان صحرا گرد جویندگان لاله‌اند"

هيتكا

وداع

برنامه من قطعي شد:
اندک مهلتيم داده‌اند تا وداع گويم.
غيبت کبراي ما امروز قطعي شد، و آن را ظهوري نيست!
اگر به گاه ظهور بوديد، جاي ما را نيز خالي کنيد.
نشد تا سفرنامه‌اي نشر کنم. نوشته و نانوشته بسيار دارم، آن قدر که با نوشتن برنامه‌اي کوچک که هفتگي اين وبلاگ را به روز کند، تا 2-3 سالي کسي را گمان آن که "آزادِ آزاد" مُرد نخواهد بود؛ ولي گفته‌اندم که هر چه به ديگران گفته‌اي بهل و آنچه در پستوي دل هشته‌اي بيار و من نيز آن چه داشته‌ام و نبشته‌ام و از بر داشته‌ام، همه را کارتن گرفته‌ام تا توشه راهم باشد، که جزين چيزيم نيست!

همه ديديد که باد مرا هم برد؛
و باد همه را خواهد برد،
و همه رفتني هستيم.

مي‌روم؛
به سفري سخت،
براي هميشه.
از همه حلاليت مي‌طلبم؛
سفري سخت در پيش است.
راه دور و مسير پر رهزن و بار سنگين و توشه اندک و دست خالي و پاي کم توان.

و من که از مسير هيچ نمي‌دانم، بسيار وقتي است بي خواب و خور شده‌ام که چه در پيش رو است؛
آنان که مي‌دانند، چه گونه اين ره را مي‌سپرند؛ الله اعلم.

هيچ نمي‌دانم و هيچم مپرس. همين اندازه گويم که بار سبک کن و توشه بردار و هميان خرجي سفر را بيانباز.
نمي‌دانم در کدامين پيچ راه خواهم ماند و طعمه کدامين کرکس خواهم شد.

ليک، ابتداي مسير خوش است و زيبا! براي مني که شيفته فريبندگي‌هاي راهها هستم.
خيز اول را به سوي زحل برمي‌داريم، و سخت زيبا منزلي است. فداي زيباييش!
چرخي به دور او مي‌زنيم، و آن سان نزديک مي‌شويم که از ابرهاي حاشيه‌اي او رد شده و به جو او نزديک مي‌شويم. حکمت اين نزديکي همان است که سنگ در قلابسنگ شدت مي‌گيرد براي پرتاب، ما نيز براي غلبه بر جاذبه خورشيد و جذبه خورشيديان سرعت لازم را مي‌يابيم. به دور زحل شتاب گرفته و راهي خارج از منظومه شمسي پيش مي‌گيريم؛ به سوي يکي از ابرهاي متراكم و سهمگين در بازوي کهکشان راه شيري. آنجا نيز طوافي مي‌کنيم و آنگاه سرعتي بيشتر گرفته‌ايم تا فلک را سقف بشکافيم.
پس به خارج از کهکشان پرتاب مي‌شويم؛
به سوي بي‌کران، براي هميشه.

باز هشدارم دادند که زياد چاک دهانم را گشوده‌ام.

براي هميشه
بدرود

اما بعد:

لم! ل!
نچ بت ب. نچ بت. م، به. اکب دآم کم گب. برا.

مم
نچش وب چع
بوگ.
ون کچ سوش!
ونب کچت دم.
ون همب دس.
دتت ا و بم اهء ب ب واه خ
گ.
دب آوبووخ ن، ب گوک بن.

فم، دم!
خدب و دخر فم، اخر مك.
دم
با بچر دد.
خخ امر بقا خ خ بم.
مک؟ بشز کد سز خم تهشب ب. بمت سک؟ معم ه کخخ
رن تن.

چبنگ ها. چفنن ها. چعد دس، چحب دگ.
م بب رب و تاب ح.
بم ا و
بت م؛ ب ت ه د بس ا رب.
مم! دم!
م خ ِ خ ب.

ن ب م!
بدرود

خوشحالم که بيننده و خواننده‌اي نداشتم تا بپرسند و پيله شوند.
وبلاگِ تک خواننده‌ام،
منولوگ بي شنونده‌ام،
مَن‌لاگِ من!
براي هميشه با تو وداع مي‌کنم.

خدا يار و نگهدار همهء شما باشد،
مرا حلال کنيد.

دوشنبه، 26 آذرماه 1384، اتاق پايين سمت راست، دقايقي تا اذان مغرب


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت...

غيبت صغري

بايد بروم، و مي‌روم.
چند روزي نيستم،
به غيبت صغرى مي‌روم تا براي كبراي آن آمده شوم.
24 روز از آن شب من گذشته و هنوز بر جاي مانده‌ام.
فرصتي اندك دارم،
تا آن سفرم بايد سوغاتي فراهم كرد.
و اين بار درنگ جايز نيست.

به سفر مي‌روم.
از هرات به بلخ و از آنجا به شام؛ سپس ديداري خواهم داشت از قسطنطنيه. پس به ري باز مي‌شوم به دستبوس مادر، و آنگاه آهنگ نشابور و طوس مي‌كنم؛ و از هر شهر كالايي به شهر ديگر مي‌برم كه اينك مجال شرح آن نيست. پس از آنم سفري آخر در پي است و چهار ِ ديگرش منزل و زان پس ...
گفت چشم تنگ دنيا دوست را
يا قناعت پر كند يا خاك گور
‹سعدي›

اگر در سفر، اينترنت در دسترس بود، سفرنامه‌اي نشر مي‌كنم؛ اگر نبود، مي‌نگارم تا پس از بازگشت -اگر فرصتي بود- نشر شود. هر چند؛ خبر آورده‌اند غيبت كبرى نيز نزديك است و ممكن است لباس از تن نكنده، براي هميشه ترك اين مكان گويم كه در اين صورت رخصتي براي حلاليت طلبيدن نيز ندارم.


اگه هواپيمانم پنچر رفت، بشان بگين اي يره هم تازگيا خبرنگار رفته بود، شايد مارَم شهيد بدونن...

كلامي در ركاب:
تعطيله!
هوي يره مگم تعطيل رفت ديگه!
بدرود
...سودايي ندارم...

تسلي

امشب ديگر پدر به خانه نمي‌آيد تا به ديدارش بشتابي.
ديگر پدري نيست كه سر بر پايش بگذاري و با خنده‌هاي شيرينت دلخوشش كني.
ديگر پدر نوازشت نخواهد كرد.
ديگر مادر را خندان نخواهي ديد.
آنگاه كه دختران همسايه را به همراه پدرانشان مي‌بيني، بهانه خواهي گرفت و مادر را دلتنگ مي‌كني.
چگونه مي‌خوابي امشب؟




ايسنا، آرش خاموشي

گناه

گناه

زبان

- تو خجالت نمي كشي؟
- چرا؟ مگه چي شده؟

- باز كه گنده گوزي كردي! باز كه زر زيادي زدي!
- ببخشيد، ديگه تكرار نميشه.

- پس ديگه خفه شو! خب؟
- چشم.

- حواست باشه؛ زبان سرخ، سر سبز مي دهد بر باد.
- ...

... مكتوب

10 دقيقه پيش، حرم دل

سياه

زمين سرد و سما سرد و سياه است
هجوم آبي دريا سياه است
دلم داغ و سرم داغ و تنم داغ
اميد روشن فردا سياه است

اختلاف

اي جان جان جان جهان هاي مختلف
اي معني "امل" به بيان هاي مختلف

در لابلاي خواهش هر لحظه ي زمين
اي خواسته شده به انحاي مختلف

در عرصه تهاجم غم هاي مختلف
جانم بسوخت از غم جانهاي مختلف

آرامش تو داده به هر لحظه ام سكون
اي تو نهايت هيجان هاي مختلف

ايمان و كفر و زندقه و فسق و زهد و دين
باشند عشق تو به زبان هاي مختلف

روز وصال تو آخر كيم رسد
من خسته ام ز لايه لايه شبان هاي مختلف

لطفي كه مي رسد ز تو بر پير خانقه
توزيع كن ميان جوان هاي مختلف

بپذير جان من كه به قربان كوي تو
آزاد گردم از خفقان هاي مختلف

شعرم تمام و قافيه ام تنگ و همچنان
دل در طلب كه گويد از تو رمان هاي مختلف

عروسك

من كيستم؟ عروسك مردي نقاب دار
كوتاه قد و سبزه رخ و رند و قاب دار

گه تند مثل نور و گهي لَخت چون زمين
منفي و صفر و مثبت و گردان، شتاب دار

من كيستم؟ بقيت باغي شتك زده
در انتهاي دفتر مرد حساب دار

من كيستم؟ شكست قامت آن آخرين درخت
در آخر غزل به نفع طناب دار

از ديده رود اشك به سان سپيدرود
بر چهره خون فرق چو كارون تاب دار

از انتظار، چشم چو البرزِ پر ز برف
سر همچو زاگرس ترك ترك و التهاب دار

بر قله بلند دنايم نشان فتح
اينك ميان دشت كويرم سراب دار

گم گشت بيت و حوصله ام نيست كاوشش
در عمق قهوه ايِ خليج پر آب دار

آزادي تن من و دربندي دلم
روزي رسد به ناشر و مرد كتاب دار

انديشه

انديشه باران نكند غرقه دريا

گدايي

عار